بسم الله الرحمن الرحیم "لطفا از تمامی مطالب دیدن کنید . /عمق این مرثیه را مشک و علم می دانند داستان را همه ی اهل حرم می دانند بعد عباس(ع) دگر آب سراب است سراب غیر آن اشک که در چشم رباب است رباب/ . /یا رب نظر تو بر نگردد .../ /با عرض سلام و خوش آمد و تسلیت ایام سوگواری سیدالشهدا علیه السلام جهت اطلاع شما دوستان و معرفی وبلاگ باید عرض کنم که : مطالبی رو که بخوانم و بپسندم در این وبلاگ به اشتراک می گذارم ممنون از حضور و توجه شما/
کد پربازدیدترین
بهترین روز هفته یا سال،
بدترین ساعت روز یا ماه،
یک فرصت دیگر یا آخرین فرصت...
هیچ کدامشان را در تقویمی که اول سال باز می کنی نمی نویسند.
غرهایمان را به جان تقویم بزنیم یا تقدیر ،
امروزمان عوض نمی شود!
همین ساعت که من و تو در کنار فنجان چای خستگی های روزمان را در می کنیم
کسی آنطرف تر نقشه ی فتح جهان را می کشد.
و برای سربازی که نمی شناسد پیراهن جنگ می دوزد.
سرباز پیراهنش را اتو می کند تا بله قربان به جان مافوقش بنشیند.
اسلحه اش را برمیدارد تا به میدانی رود که سوت پایان بازی را نه داور،
نه سرباز،
نه،
ژنرال هایش می زنند.
یک نفر در خانه اش در انباری رو به باغ روشنایی را کشف می کند.
و روزنامه ها می نویسند آقای ادیسون موفق شد.
یک نفر هم پایش رو روی مین میگذارد و روزنامه ها چیزی از اسمش نمی نویسند.
همه ی ما سربازهای تقویمیم .
یک نفر هر روز صبح درنای کاغذی اش را از فراز شهر پرواز میدهد .
یک نفر روی خمپاره ای می نویسد تقدیم به کودکان شهر سوخته.
برای یکبار هم که شده حرکت تقویم را در ذهنت متوقف کن
شاید این گیسوان کودکی که امروز در باد می دود فردا باشد و تو نباشی!
دیوارهای خانه آواز می خوانند و تو هنوز خوابی.
صدای دیوارها را کم می کنم ستاره ها را فوت می کنم.
خیالت راحت!
این روزها تمام می شوند.
ما هم تمام می شویم.
و آیندگان هیچ افسانه ای از ما نخواهند خواند.
تو بخواب.
چیزی نیست.
من فقط خاطراتم را جمع می کنم .
می خوام آن ها را با خود ببرم تا گاهی که دلم هوای افسانه ها را می کند مرورشان کنم و یادم نرود چه رویاهایی در سر داشتم .
یکی بود،
یکی ...
همیشه جایش خالی بود!
خیالت راحت.
قصه را همینجا به پایان می رسانم تا ثابت کنم بعد از نبودن هایت جای هیچ حرف و حدیثی باقی نمی ماند.
مي گويند كه دوست داشتن دليل نمي خواهد ،
دل مي خواهد .
از همان دلهايي كه هرچقدر هم بشكند باز نيرويي براى بند زدنش دست به كار مي شود .
از همان دلهايي كه سوختن سرش نمي شود و يك تنه پاى عشقش مي ايستد .
حتي اگر خاطرش جمع باشد كه رسيدني در كار نيست.
مي گويند كه دل هم مثل طلا عيار دارد !
و گرانبها ترينش آن است كه دريا باشد ،
كينه را در خودش حل كند و هيچ سياهي را باقي نگذارد!
تمام دغدغه ی آن سالها مخفی کردن پیراهن گِلی یا زانوی زخم برداشته از دوچرخه سواری بی دست بود.
تمام اضطراب کودکی ثلث سوم امتحانات بود و معدل بیست که از ما قهرمان های افسانه ای در کوچه و محله می ساخت.
زنجیر دوچرخه در رفته را با مهارتی مثال زدنی سر جایش می انداختیم و کوچه و محله را کشف می کردیم.
دکه ی رورنامه فروشی و لواشک های ترش با آدامس های ترقه ای.
نانوایی سنگکی و نانوایی بربری که همیشه چانه می زدیم سنگک چیز دیگریست!
ساندویچی کوچک محله و چیپس های دست سازش!
آخرین کاج بلند ،
انتهای خیابانی که به اتوبان می رسید مرز محله و حریم دوچرخه سواری مان بود.
آن روزها آخرین تکنولوژی جهان فیلم های میکرو و سِگا بود و ترس کودکی مان از تمام شدن تابستان
با تمام نشدن بازی ها در ایستگاه آخر تابستان روز به روز بیشتر میشد.
ماه سفر از راه رسیده بود.
سفری به خارج از محله ،
شاید یک جای دور...
جایی که کودکی هایمان را در یک شهریور داغ و آرام جا گذاشتیم
با جنگ درونم چه کنم؟
با عقل و دلم ،
این دو فرمانده ی ناتوان متفرق!
عقل فرمان عقب نشینی می دهد و می ترسد از ناوگان دو چشم دریایی ات،
که چه بی رحم می شکافد و در می نوردد.
دل می گوید بمان!
صحنه ی این کارزار عاشقانه را همه ی تاریخ روایت خواهد کرد و بزدل ها جایشان در زباله دان است!
دلم به پیاده نظام کلمه های زمینگیرم فرمان حمله می دهد و حرف هایم از باتلاق زبانم برمی خیزند .
سر بلند می کنند.
گلنگدن می کشند.
اما چه الکَن سُر میخورند ته حلقم دوباره!
وقتی نیروی هوایی عطرت سر می رسد آسمان مغزم سیاه می شود.
دیوار صوتی گوش هایم می شکند .
دیگر هیچ صدایی نیست جز سلام تو.
و همین یک کلمه تمام شهر وجودم را ویران می کند.
وقتی پایتخت سقوط کند همه چیز تمام است!
اما یک جمله...
یک سربازِ لاغرِ بی سلاحِ سلحشور،
ورق جنگ را برمیگرداند.
سرخود و بی نشان روی اسب فرمانده می نشیند ،
می تازد و از دهانم در می رود که دوستت دارم !
این جواب سلام نبود اما معجزه کرد.
حالا جنگ تمام شده و تاریخ خواهد گفت که یک سرباز پیاده ی بی سلاح سرنوشت کارزار را عوض کرد.
یک جمله ی ساده!!!
همه میدانستند آن جوانک عاطل و باطل شغلی ندارد.
سحرخیز هست ولی به قصد پاییدن کوچه که مبادا در مسیر مدرسه رهگذری از همه جا بی خبر نگاهش سر بخورد سمت تو.
ضربانش با آهنگ قدمهای تو میزان بود.
تا عصر هم که برگردی بیقرار و پریشان قلنج کوچه را می شکست.
و سایه ی کوتاه و بلندش را عاصی میکرد بس که از پی اش ول میگشت!
رو و زبان گفتن نداشت اما انگار روی پیشانی اش نوشته بود توقف بیجا کن که تمام کسب و کار منی.
شبها را زنده میداشت در بزم ناکوک نوازندگان دوره گرد.
هر شب شاباش میداد که غزل خراباتی بخوانند و تصنیف کوچه بازاری.
مرهم زخم دل عاشقان مدهوش بی کس و کار.
بگذریم!
گفتند دامن تو به او دست نمیدهد چون بیکار است.
دست و دلش هم به کار نمی رفت نه از تن آسودگی،
از دلدادگی.
این بریه ی خوش خیم!
خلاصه که او گرفتار این حصر دور باطل ماند تا تو شدی چراغ خانه ی یکی دیگر.
برای همیشه رفت و گورکن شد .
همه فکر میکردند چون شغل نان و آب داریست!
اما فقط او میدانست چرا .
میخواست اگر روزی خدایی نکرده سرت بی سایه شد او اولین غریبه ای باشد که خبردار میشود.
هزار پنجره هر شب خواب می بینند رو به شهری باز می شوند که چهار فصل را در حافظه اش ثبت کرده است.
هزار خاطره ی گمشده در پس کوچه های خسته ی شهری که دوست دارد عاشقانه هایش را هرگز فراموش نکنند.
هزار عصر،
هزار یادگاری،
هزار رنگ ،
هزار درنگ!
کودکی هایی که در یکی از خانه های سالخورده جا گذاشتیم.
قول و قرارهای نوجوانی در پیچ یک کوچه و انتظارهای به پایان نرسیده پشت هر چراغ قرمز و رقص ساعتی که حالا انگار هزار سال از آن گذشته !
شهر من شبیه شهر توست.
با ثانیه هایی شتابان که شهر و خیابان و محله نمی شناسند.
شهر من همان شهر توست.
با همان عاشقانه هایی که زمین را پر از یاد تو می کند
شروعِ عشق گاهی، مثل یک لبخند، کوتاهست
ولی بعدازهمین لبخند ، عمری اشک در راهست
تمام عاشقان شهرِ من انگشتری دارند
که نقش خاتمش ، ذکر«تَوکّلتُ علی الله»ست
#قاسم_صرافان
همه در انتظار طلوع دوباره ى خورشيدند و من دلم براى مهتاب مي سوزد .
كاش همه مي دانستند خورشيد ،
خود آن سوى زمين به تماشاى ماه نشسته است.
واله و دلداده !
در انديشه ى كسوف است تا همه ى اهل زمين ببينند ماه و خورشيد چه بيقرارند در آن قرار عاشقانه!
سپيده كه سر بزند باز روز از نو است و روزي از نو.
داستانشان چقدر شبيه ماست كه سال هاست در دَوَرانى باطل از پىِ هميم و چشم انتظار بوسيدن روى ماه در كسوفي خيال انگيز ،
كه هرگز ميسّر نشد.
باور كن كه هيچ سپيده اى طوسي تر از چشمهاى تو نيست.
و هيچ شب بويي ،
راز عبور تو از كوچه هاى شب را نگه نمي دارد.
پس چرا به جاى معبد روشن نگاهت مرا ميهمان سوت و كورهاى بي ترانه مي كني تا مات رو به پنجره بنشينم ؛
قصه ى ماه و خورشيد را دوره كنم و هر شبم را بي سرانجام تر از ديشب بدوزم به صبح...
اصلا اينها كه شب نيستند ...
فقط تاريكند همين!
و دوباره و دوباره انگار چرخ روزگار افتاده به دور هرز كه مي چرخد ولي پيش نمي رود !
وگرنه چرا من نمي رسم به تو اى آينه ى چشمهايت ،
حوضچه ى سيماب !
برگرد !
شايد اين بار خدا قصه ى تازه اى برايمان نوشته باشد!
دلم یک خبر خوب می خواهد...
از آن خبرها که دل را بلرزاند...
از آن خبرهای ناب که این روزها جایشان در زندگی ام خالی ست.
دلم می خواهد یکی در بزند...
بی توجه به نگاه پرسشگرم نامه ای به دستم بدهد و برود.
نامه پر باشد از خبرهای خوب...
از گلبرگ های گل سرخ...
از عطر بهار نارنج.
روی کاغذی سفید...
با حاشیه ای از پیچک و یاس،
که پیچیده باشد به لبه ی کاغذ،...
و قد کشیده باشد تا آسمانی که برفراز آن اتفاق عجیب،
سایه انداخته.
کسی با خطی آشنا،
تمام دلش را در واژه ها جا گذاشته باشد...
تا برایم بنویسد که هنوز گاهی دلتنگم می شود...
و چند شب پیش در رویایش قدم زده بودم.... و رنگ چشم هایم را هنوز از یاد نبرده است.
گاهی فقط کافی ست که منتظر باشی...
حتی اگر هیچ قاصدکی از پشت پنجره ات رد نشود...
اگر تمام پستچی های جهان نشانی خانه ات را فراموش کرده باشند...
و جوهر خودنویس کسی که منتظرش بودی،
قبل از نوشتن نامه ای برای تو،
تمام شود.
#امیرعلی_نبویان
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید